آيا اين كون را معبودی هست؟


من و تو در رحلت جستجو از حقیقت (آیا الله موجود است) شرکت می کنیم.

و باور دارم که این رحلت مهمترین رحلت فکری در زندگی‌ات خواهد بود

اين رحلت بهرمندی است در نفس بشری، و در این هستی که بسا ساخت زیبا و پیدایش بی‌مثیلی دارد، تا نگریستن دقیق را در حواس خود به حرکت درآوریم، و اندیشیدن را در عقل‌های خود به نشاط بیاوریم، و دلهای خود را برای دنبال کردن جاهای حسن و زیبایی در این هستی بزرگ بیدار سازیم.   

و افزارهای بررسی وجستجوی مان همان حاسه‌هایی است که در اختیار داریم، حاسه‌هایی که ما را بر نگرستن دقیق کمک می‌کند، و آن عقلی که ما را بر اندیشیدن ودقت کردن ونتیجه گرفتن یاری می‌کند، و آن قلبی که با درک واحساسات صادقانه می‌تپد.  

و ما هرگز کسی را که با ما از حقیقت وواقعیت جستجو می‌کند بیش از توانایی‌اش مکلف نمی‌سازیم، وهمچنان او را مکلف به این نمی‌سازیم که از وسایلی جستجو کند که دسترسی به حقیقت با آن بستگی دارد، چون از حق هر انسانی است – هر اندازه‌ای که سطح روانی، فرهنگی و اجتماعی او باشد – اینکه به حقیقت برسد، اگرچه چیزی در مورد: نصب و راه اندازی سلول بدن انسان، اجزای سازندۀ ذره، و تغییرات انرژی نمی‌دانسته باشد، وچیزی از حقایق فلک وتئوری‌های آن نه آموخته باشد.

و جستجوی ما از حقیقت در حدود آنچه از حقایقی خواهد بود که ما آنرا به حاسه‌های خود درک کرده می‌توانیم، و آن هم در زمینه‌های ذیل:

1- نفس های بشری خويش.

2- جهان از ماحول ما.

واین حقایق، شبانه روز به حاسه‌های ما ارائه می‌شوند، و نیاز به علم فراوانی، یا اندیشه طولانی، ویا ابزارهای بزرگ‌کننده دقیق وپیچیده‌ای ندارد.  

پس بیائید رحلت جستجو از حقیقت را از اولین ایستگاه خود آغاز کنیم:

حقایق در نفس‌ها :

با من نزد این نکته «حقیقت زندگی و ربودن آن (مرگ)» ایستاد شو. زنده کردن ومیراندن دو پدیده‌ای است که در هر لحظه‌ای تکرار می‌شوند، و بر حس وعقل انسان ارائه می‌شوند، و در عین وقت این دو پدیده رازی است که مردم را در حیرت انداخته است، که فهم و ادراک بشری را ناجار به سوی منبع دیگری غیر از بشر می‌کشد. و آن را به سوی امری دیگر غیر از امر آفریده‌ها می‌برد.

ما تا همین لحظه کنونی، چیزی از حقیقت زندگی وحقیقت مرگ نمی‌دانیم، مگر ما مظهر وتجلی آن دو را در زندگان ومردگان درمی‌‌یابیم.

و ما ملزم به آن هستیم که منبع زندگی ومرگ را به یک قوتی بسپاریم که او هرگز از جنس قوتهایی که ما می‌شناسیم نیست

تو زنده هستی، پس چه کسی برای تو این زندگی را پدید آورد؟!

چه کسی این پدیده نو را که بر آنچه در زمین است، افزوده شده، از یک جماد مرده به وجود آورده است؟!

بی‌گمان طبیعت وسرشت زندگی‌، چیزی است جدا از طبیعت وسرشت مرگی ‌که سراپای جمادات را فراگرفته است‌. پس از کجا آمده است؟

این زندگی که در زمین روند دیگری جدا از روند چیزهای بی‏جان سوای خود دارد؛ از کجا آمده است‌؟ .. بی‌گمان از جانب الله آمده است‌.. این نزدیكترین پاسخی است .. و اگر چنین نیست‌، پس کسی که نمی‌خواهد برای این پاسخ سر خم کند، بگوید: پاسخ درست در کجاست‌؟!

و این هم « ‌داروین ‌» بزرگترین دانشمندان زیست‌شناسی است‌،‌ كه در نظریۀ خود زندگی را پلّه پلّه پایین می‏برد، و تَه‌ها واندرونهای آن را چین چین می‌گردد، تا اینكه بلاخره آن را به سلول نخستین می‌رساند.. سپس با زندگی در همین جا ایستاد می‌شود.

او سرچشمۀ زندگی را در این سلول نخستین نمی‌داند. ولیكن نمی‌خواهد تسلیم چیزی شود كه باید فهم و ادراک بشری در برابرش تسلیم شود. چیزی‌ كه شدیداً بر منطق فطری فشار می‌آورد و خویشتن را مصرّانه بر او تحمیل می‌كند. وآن اینكه بناچار باید بخشایشگری به این سلول نخستین زندگی بخشیده باشد. «داروین» نمی خواهد (حقیقت را بپذیرد و) به اسباب و عللی تسلیم شود ‌كه جنبۀ علمی ندارند، بلكه آنها ریشته تاریخی در جنگ وستیز او با كلیسا دارد، لذا می‌گوید: «توجیه نمودن مسائل زندگی با قبول وجود آفریدگار، به منزلۀ دخالت دادن عنصر خارق‌العاده‌ای است در وضعیت میكانیكی صرفی!».

كدام وضعیت میكانیكی‌ ویژه آفریدگار است‌!

اگر میکانیکی در مخلوقات باشد؛ پس او دورترین چیز از آفریدگارش خواهد بود، چون او ذاتی است که روح آفریدگان را می‌آفرد پس زنده می‌شوند و می‌میرند و ما نمی‌دانیم این کار چگونه صورت می‌گیرد.

داروین خودش از فشار منطق فطری می‌گریزد، آن منطقی كه عقل بشری را مؤكّدانه وامی‌دارد بر اینكه اعتراف به چیزی كند كه در فراسوی سلول نخستین قرار دارد، تا او بدین وسیله هر چیزی را به « ‌علت نخستین ‌» برگشت دهد. او دیگر نمی‌گوید: این علت نخستین چه چیز است‌؟ این علت چه چیز است‌ كه اولین بار توانسته است زندگی را بیافريند، وسپس قدرت آن را داشته است‌ كه - بنابه نظریّۀ او كه جای بسی تأمّل است - سلول نخستین را در راه خودش‌ كه «داروین» برای آن فرض ‌كرده است رهنمود كند، و سلول نخستین در چنین راه فرضی‌، بالاتر وبالاتر رفته است، و جز همان راه را كه بوده است نپیموده است‌! بی‏گمان چنين ‌كاری‌،‌ گریز و ستیز و نیرنگ است‌!!

راز زندگی تـنها خودش یک معجزه‌ای است‌. هـمیشه معجزه بوده است وهمیشه مـعجزه می‌ماند. او معجزه‌ای است‌ از نگاه شـناخت پدیدآورنده‌اش و اینکه چگونه و از کجا آمده است؟ وعقل این را نمی‌پذیرد که کسی بکو‌شد  تا زندگی را پدید آورد، یا حتی مجرد ادّعای پدید آوردن آن را داشته باشد، و او تفسیری جز این نداشـته وندارد که گفته شود: زندگی تنها سـاختار آفریدگاری است.

البته تو می‌بینی که الله متعال چگونه آفرینش را می‌آغازد. آن را در گیاهی می‌بینی که رشد می‌کند ومی‌بالد، و آن را  در تخم مرغ وجنین می‌بینی. و آن را در هر چیزی می‌بینی که نبوده ا‌ست وسپس به وجود می‌آید ومی‌شود، از چیزهایی که اگر همۀ مردمان جدا جدا یا همه یکجا گرد آیند و بخواهند آن را بیافرینند یا (حد اقل) ادّعا ‌کنند که می‌توانند آن را بیافرینند؛ قدرت بشری ایشان از همچون کاری ناتوان است، و این کار از عهدۀ ایشان خارج است‌!

پس آیا انسانها بدون هیچ چیزی آفریده شده اند؟ یا اینکه خودشان آفریدگار اند؟

سپس بنگر - ای جستجو کننده از حقیقت - به نفس خودت .. و در آن دقت کن وبیندیش ..

انسان همان چیز بس شگفت وشگرفی در این زمین است‌. او موجود شگرفی است از لحاظ وجود جسمانی‌اش: در اسرار ورازهای این جسم‌. او پدیدۀ عجیب وغریبی است از نگاه تکوین روحی‌اش‌:  در اسراری‌ که  در این روح نهفته  است‌. و او یک عجیبه‌ای است از لحاظ  ظاهر وبیرونش و عجیبه‌ای است از لحاظ  باطن واندرونش‌. و او نمایندگی عناصر این جهان‌ را می‌نماید، و مثال اسرار ونهانی‌های آن است‌.

انسان هرکجا بایستد وبه شگفتیهای خودش بنگرد، اسرار و رازهایی را درمی‌یابد که او را حیران و ویلان می‌سازد. تشکیل اندامها وجابه‌جائی آنها، وظائف وتکالیف آنها وشیوه اداء وانجام این وظائف وتکالیف‌، ‌کار هضم‌ کردن  ومکیدن‌، کار تنفس وسوخت وساز، ‌گردش خون در دل ورگهای خونی، سیستم ودستگاه سلسله اعصاب ونصب وراه اندازی آن، وچگو‌نه جسم را اداره وکنترول می‌کند، غده‌ها وتراویدن آنها وپیوند آنها با رشد یافتن بدن وفعالیت ونظم ونظام آن‌، هماهنگی همه این دستگاه‌ها وهمکاری آنها، همنوائی وهمآوائی کامل ودقیق آنها، وهر شگفتی وشگرفی از  اینها شگفتیها وشگرفیها دربردارد، ودر هر عضوی بلکه در هر جزئی از هر عضوی؛ خارق‌العاده ومعجزه‌ای است که عقلها را در حیرت در می‌آورد.

چگونگی درک وفهم چیزهائی‌که درک وفهم می‌شوند، وشیوه درک وفهم آن، وبه خاطرسپردن وبه یاد آوردن آن‌. این  معلومات وشـكلهای انـدوخته شده؛ ‌کجا؟ وچگونه‌؟ این شکلها ودیدنیها وصحنه‌ها چگو‌نه و در کجا نقش‌بندی شدند؟ وچگو‌نه درخواست می‌گردند وچگونه می‌آیند وحاضر می‌کردند  ...

گذشته از اینها، اسرار ورازهایی‌ که این جنس در زاد وتولد وژنتیک ووراثت دارد‌. هر سلولی همه ویژگیهای پشتوانه جنس بشری را در خو‌د حمل می‌کند وبا خود دارد. وویژگیهای پدر ومادر ونیاکان ونیاهای نزدیک را در خود می‌اندوزد وبا خود برمی‏دارد.

پس این ویژگیها درکجای این سلول‌ کوچک نهان می‌گردند؟ 

وچگونه این سلول خود به خود راه تاریخی طولانی خود را پیدا وطی می‌کند، وآن را با دقیق‌ترین شیوه پیاده ومحقق می‌سازد، وسرانجام این پدیده شگفت انسانی را برگشت می‌دهد؟‌!

و البته اندکی ایستادن در برابر لحظه‌ای که چنین زندگی خود را بر سطح این زمین می‌آغازد، وآنگاه که از مادرش جدا می‏گردد وبر خـویشتن تکیه واعتماد می‌کند، وبه دلش و به شش‌هایش اجازه داده می‌شود تا بجنبند وزندگی را بیاغازند. البته یکبار ایستادن در برابر این لحظه ودر برابر این جنبش؛ خردها را مدهوش و عقلها را حیران و ویلان می‌سازد، ونفس انسان را جوش وخروش دهشت وحیرت‌، وسرشار از ایمان می‌سازد، جوش وخروشی‌ که دلی در برابرش ایستاده نمی‌تواند، و وجدانی در مقابلش مقاومت ‌کرده نمی‌تواند!

وایستادن دیگری در جلو آن لحظه‌ای‌ که زبان‌ کودک به حرکت می‌افتد تا این حرفها ومقطعها وکلمه‌ها را بگوید وسپس عبارتها را ردیف وبیان نماید. بلکه ایستادن در جلو خود سخن ‌گفتن‌، سخن ‌گفتن این زبان، وصدای و آواز این حنجره‌،  همه وهمه شگفـت‌آور است‌. همه وهمه عجیب وغریبند، ولی از آنجا که برای ما بسیار تکرار می‌گردند تاثیر خود را از دست می‌دهند. ولیکن لحظه‌ای ایستادن در جلو آنها با تفکر وتدبر؛ تاثیر آنها را تجدید وتشدید می‌کند. متوجه می‌گردیم‌ که همه وهمه خارق‌العاده ومعجزه‌اند، خارق‌العاده ومعجزه‌ای که انسان را مدهو‌ش ومبهوت می‌سازد وخبر از قدرتی می‌دهد که جز الله آفریدگار به‌کسی تعلق ندارد‌.

وهر جزئی در زندگی این آفریده (انسان نام) ما را در برابر خارق‌العاده ومعجزه‌ای از خارق‌العاده‌ها ومعجزه‌ها قرار می‌دهد ‌که  شگفتیها وشگرفیهای آنها به پایان نمی‌آید.

وهر فردی از این جنس به تنهائی خودش جهانی است‌. و آئینه‌ای است‌ که سراسر جهان هستی به شکـل ویژه‌ای در  او منعکس می‌گردد وهرگز در طول روزگاران تکرار نخواهد شد. و در میان همه همنوعانش نیز در شکل‌، سیما، عقل‌، فهم وشعور، روح‌، احساسات‌، و در تصوری‌ که از جهان در ذهن و اندیشه دارد؛ همسانی ندارد. پس در این موزه شگفت بشری‌ که میلیونها میلیون را در خود گرد می‌آورد، هر فردی نمونه ویژه‌ای است‌، وسرشت منحصر به فرد خود را دارد، که تکرار نمی‌گردد. همه هستی از لابلای او می‌گذرد و آن هم به شکلی ‌که تکرار نمی‌گردد. همچنین سرانگشتی از سرانگشتهای فردی همسان سرانگشتی از سرانگشتهای فرد دیگری در این زمین در سراسر قرون واعصار نمی‌باشد!

واقعاً این لحظه‌هائی‌ که انسان در آنها می‌زید وچهره‌ها وسیماها وحرکات وعادات انسانها را ورانداز می‌کند، و آن هم با چشم فردی که در جستجوی خود از حقیقت؛ متجرد و بی‌طرف است.. پس چه کسی این انسان عجیب را آفریده است؟!

 

و اكنون با تو – ای جستجوکننده از حقیقت – در مسیر مهم‌ترین رحلت انسان در زندگی‌اش به دومین ایستگاه مان انتقال می‌کنم ..

كه همانا حقایق جهان است ..

وقتی‌که انسان با چشم بیرون و با چشم درون - در حدود توان خود - به اطراف و اکناف این هستی بزرگ نگاه می‌کند، آثار این قدرت هستی‌بخش اداره‌کننده جهان برای انسان در هر پدیده‌ای کوچک یا بزرگ، آشکار وعیان می‌گردد! از اتم تک وتنهائی‌، تا بزرگ‌ترین اجسام‌، و از یک سلول‌ تک وتنها، تا بالاترین شکلهای زندگی در جهان.

این جهان بزرگ وسترگ فراهم آمده است از اتمها و سلولها و پدیده‌ها و زنده‌هائی که قابل شمارش نیستند. هر زنده‌ای درگستره هستی می‌جنبد. وهر پدیده‌ای در جهان به همیاری وهمکاری با پدیده‌های دیگر در کنش و سازش است‌.. وهمه آنها هم به‌طور تنهایی و به‌گونه همگانی در داخل چهارچوب رازهایی که در سرشت وهستی آنها نهاده شده است؛ دست ‌اندرکار اند‌، با سازگاری و انتظام دقیق، وبدون این‌که ‌کم‌ترین برخورد وکاستی وسستی در لحظه‌ای از لحظات میان آنها پدیدار ونمودار گردد!

چون سرشت این آفریده‌ها  بیانگر این هستند که کار جهان‌، بیهوده وتصادفی وگزاف وسرسری  نیست ..  

پس کدام کس هستی را برای هر موجودی بخشیده است؟

و چه کسی این زیبایی را در کائنات آفریده است؟

و کدام ذاتی هدایت ورهنمایی مخلوقات به وظیفه‌ای که برای انجام آن آفریده شده اند؛ در اختیار اوست؟

بنگر – ای جستجوکننده از حقیقت – به سوی این زمین ..

این سیاره‌ای که برای زندگی آماده گردیده است‌، و با تمام ضروریات زندگی مجهز بوده وبرای پذیرایی وبه آغوش گرفتن آن با تمام ویژگی‌هایش ساخته شده است‌، به‌گونه‌ای که برای ما در حدود این جهان هولناک تنها وبی‌نظیر است‌،  جهانی ‌که پر از ستارگان پابرجا وستارگان سیاره است‌. ستارگان وسیارگانی که فقط تعداد شناخته شدگان آنها -‌ با در نظر داشتن اینکه شناخته شدگان آنها نسبت به ناشناخته شدگان آنها قابل ذکر نیست -  صدها میلیون‌ از کهکشانی است‌ که هر کهکشانی از آنها صدها میلیون ستاره دارد، وسیارگان فقط تابع این ستارگانند!

با  درنظرگرفتن این اعداد وارقامی‌ که قابل شمارش نیستند‌، نزدیک است بگوئیم تنها زمین آمادگی پذیرش ونگاهداری  این نوع زندگی را دارد (که بر سطح آن استوار و برقرار است)‌. و اگر یک ویژگی از ویژگیهای بی‌شمار زمین واقعاً  مختل ‌گردد، البته وجود این نوع زندگی بر سطح آن مشكل وناممکن می‌گردد ..

اگر حجم واندازۀ زمین از لحاظ‌ کوچکی یا بزرگی مختل شود، اگر وضع زمین نسبت به خورشید تغییر پذیرد و از خورشید مثلاً دور یا نزدیک ‌گردد، اگر حجم واندازۀ خورشید ودرجه حرارت آن تغییر بکند .. 

اگر میلان زمین بر محورش اینجا وآنجا تغییر بکند..

اگر حرکت زمین (پیرامون خود یا پیرامون خورشید) از لحاظ سرعت یا کندی تغییر پذیرد.. 

اگر حجم واندازۀ ماه - که تابع زمین است -‌ یا فاصله دوری ماه از زمین تغییر کند ..

اگر اندازۀ آب، هوا، وخشكی در زمین تغییر کند ومثلاً کم‌تر یا بیشتر شود ... اگر ... اگر ... اگر ... تا هزاران  هماهنگی وهمطرازی معروف ومجهولی‌ که در صلاحیت زمین برای این نوع زندگی ونگاهداری وبه آغوش گرفتن  آن تحکم دارد؛ تغییر کند، (آنگاه همچون زندگی بر سطح زمین میسر نخواهد بود وباقی نخواهد ماند).

آیا این چیزها واین رابطه‌ها حقایق ونشانه‌هایی نیستند که هر روز جلو حاسه‌های ما به معرض دید گذارده شده‌اند؟

پس چه کسی زمین را آفریده است؟

و چه کسی این همه ویژگی‌ها را به او بخشیده است؟

گذشته از اینها، این روزیها واقواتی‌ که در زمین اندوخته و ذخیره‌ گردیده است‌، برای زنده‌ها وجاندارهائی‌ که در آن زندگی می‌کنند، چه آنها که بر سطح زمین سکونت دارند، وچه آنها که در فضاهای زمین پرواز می‌کنند، وچه آنها که در آبهای زمین شناورند، وچه آنهائی ‌که در درزها وشکافها وگو‌دالها وغارهای زمین پنهان می‌شوند، وچه آنها که در سردابها ولایه‌ها وچینهای زمین نهان می‌گردند ... این روزیها واقوات آماده است وبه صورت مرکب یا ساده وقابل هستی به شکلهای گو‌ناگو‌ن ودر انواع جوراجور، این روزيها واقوات نهان در دل زمین‌، وروان در مجراهای آن، وشناور در هوای آن، و روئیدنی بر سطح آن‌، وآینده به سوی زمین از خورشید و از عالمهایی دیگر که برخی از آنها شناخته شده وبرخی دیگرش ناشناخته شده است‌، ولیکن این روزیها طبق فرمان وکارسازی مشیت الهی برمی‌جهند وپدیدار می‌گردند، مشیت واراده ذاتی‌ که این پرورشگاه را برای این نوع زندگی ‌آفریده است، وآن را با تمام چیزهائی ‌که لازمه این انواع فراوان وبی‌شمار است؛ آماده ‌کرده است ..

پس چه کسی این همه روزیها را برای آنها بخشیده است؟

ای جستجوکننده از حقیقت! بیندیش در گوناگو‌نی وجوراجوری منظره‌ها وصحنه‌های این زمین‌، تا آنجا که چشم می‏بیند، وگام به جلو می‌رود.

وعجائب وغرائب این صحنه‌هائی‌ که پایان نمی‌پذیرد: از قبیل دره‌ها، دشتها، پستیها وبلندیها، دامنه‌ها وکوه‌ها، دریاها ودریاچه‌ها، رودها وآبگیرها، تکّه‌ها وقطعه‌های گو‌ناگون زمین در کنار همدیگر، وباغهای از انگور، وکشتزارها،  ونخلستانها ..  

هر صحنه‌ای از این صحنه‌ها با دست نوآفرين آفریدگار پدید می‌آید وپیوسته نقش‌آفرینی ودگرگونی صورت می‌پذیرد  وهرگز از نقش‌آفرینی ودگرگونی جدا نمی‌شود. گاه انسان از آنجا می‌گذرد که خشک وبی آب وعلف است‌،‌ پس ناگهان صحنه‌ای ومنظره‌ای می‏بیند. وگاه از آنجا می‌گذرد که نمناک وچمنزار است‌، پس ناگهان صحنه‌ای ومنظره دیگری را مشاهده می‌کند. و آن را در وقت درو می‏بیند، بدان ‌گاه ‌که سر بر زده است وبه رقص وموج افتاده است وبعد  زرد وخشک گردیده است‌، هردم صحنه‌ای ومنظره‌ای پیدا بکند. در صورتی‌که انسان چه بسا به اندازه آغوشی یا گزی در آن مکان نپیموده است‌!

پس چه کسی این صحنه‌ها ومنظره‌ها را اینگونه زیبا پدید آورده است؟

و بیندیش در آفریده‌هائی از جاندارانی‌ که این زمین را آباد می‌کنند، گیاه، حیوان‌، پرنده‌، ماهی، خزندگان، وحشره‌ها ..  

این آفریده‌هائی ‌که هنوز تعدادشان‌ شناخته نشده است، وانواع واجناس آنها هنوز مشخص نگردیده است - ‌چه رسد به این‌که شماره آنها روشن شود واقسامشان سرشماری‌ گردد، که این کار ناممکن است -‌ وهر آفریده‌ای از اینها خودش  امّتی وملتی است! و هر فردی از آنها عجیب وشگفت‌آوری است‌. 

هر حیوانی‌، هر پرنده‌ای‌، هر خزنده‌ای‌، هر حشره‌ای‌، هر کرمی‌، هر گیاهی، نه نه بلکه هر پری در لارویی، و هر برگی در گلی، وهر رگی‌ در برگی!

چه کسی این تنوع وگوناگونی شگفت را ساخته است؟

با من ایستاد شده و به سوی آسمان بنگر ..

بنگر به صحنۀ ستارگان در آسمان‌، چه صحنۀ زیبایی است‌. آن اند‌ازه زیبا که دلها را محو تماشای خود می‌سازد. او زیبائی‌ای است‌ که رنگهای گو‌ناگو‌ن ومتعدّد آن با گو‌ناگو‌ن شدن اوقات وتعدّد آن‌، تازه به تازه و نو به نو می‌شود، و از  بامدادان تا شامگا‌هان‌، از طلوع تا غروب، از شب مهتابی تا شب تاریک‌، و از صحنۀ صاف تا صحنۀ مه و ابر .. هر  دم به ‌گو‌نه‌ای درمی‌آید ... بلکه ساعت به ساعت‌، و از گوشه‌ای تا گو‌شه‌ای و از جانبی تا جانبی‌ که بدان نگریسته ‌شود،‌ مختلف ومتنوّع مشاهده می‌شود ... همه سر تا پا زیبایی است‌، زیبائی‌ای ‌که خردها را جذب وجلب می‌کند وشیفته  وشیدای خود می‌سازد.

و این فضای فراخی ‌که کسترش آن دیدگان را از دیدن خسته نمی‏سازد، ودیدگان هم به دیدن کرانه‌هایش نمی‌رسند .. حقا که سراپا جمال وزیبائی است‌، زیبائی وجمالی ‌که هر انسانی می‌تواند با آن زندگی ‌کند وآن را ورانداز نماید، ولیکن در میان الفاظ وعباراتی که دارد، برای توصیف این زیبائی وجمال الفاظ وعباراتی نمی‌یابد!

پس ای انسان! این آسمان با آنچه از پسوده‌های جمال وزیبایی که در آن وجود دارد، سوال زنده‌ای است که جلوت ایستاده و از تو راجع بر وجود وهستی خود پاسخ می‌خواهد.

و اینجا با تو – ای جستجوکننده از حقیقت – در ایستگاه اخیر می‌ایستم ..

پس از گردش ما با حاسه‌ها وخردها وقلب‌هایمان در روان انسانی و در حقایق جهان از ما حول مان ..

مهمترین سوالی را که در زنگی‌ات به تو مرور خواهد کرد، به تو عرض می‌کنیم .. وشکی نیست که آن بر تو همیشه تکرار می‌شود.

آیا انسانها همین گونه بدون هیچ چیزی پیدا شده اند؟

چه کسی آسمانها و زمین را آفریده است؟

البته مسئله خلق وآفرینش را هیچ مخلوقی ادعاء نمی‌کند. واگر این فرض‌ طبق قضاوت منطق فطرت، ناشدنی ونااستوار باشد‌؛ پس جز این حقیقت نمی‌ ماند که  قرآن آن را می‌گوید. وآن این‌که همگان آفریدۀ الله هستند، آن ذات یکتا ویگانه‌ای‌ که کسی در آفریدن وپد‌ید آوردن شریک وانباز او نیست‌، بناءً درست هم نمی‏باشد که کسی در الوهیت وعبادت‌، شریک وانباز او گردد ..

اين همان الله است، و اینها همان آثار الوهیت ومعبودیت او ونشانه‌های آن اند. اینک همان آثار ونشانه‌ها (را بنگرید) در صفحۀ جهان دیده شده. و در آغاز پیدایش انسان و در مراتب وحالات او که مردم آنها را می‌شناسند، و الله متعال مردم را بر آن حالات در کتاب حق وآشکار خود مطلع می‌سازد.

این آفریده‌هایی که دارای انواع واجناس واندازه‌ها وشکل‌ها وویژگی‌ها ونمادها وآمادگی‌ها ووظیفه‌های بسیار ومتعددی است؛ همه وهمه از یک قانون پیروی می‌کنند، همه وهمه تلاش وپویش یگانه همآهنگی دارند، همه وهمه رو به سوی سرچشمۀ یگانه‌ای دارند و از آن رهنمود ورهنمون می‌گيرند، و با اطاعت وتسلیم بدان رو می‌کنند وسر بر آستانۀ فرمانش می‌گذارند.

الله .. تنها‌ کسی است ‌که آسمانها وزمین وآنچه در میان آنها است؛ همه را او آفریده است  . . الله آفریدگار همه چیزها است.